تبلیغات
نبش کوچه ی هنر

نبش کوچه ی هنر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
کدام موضوع از وبلاگ برای شما جذاب تر است








نبرد رستم و جومونگ

کنون رزم جومونگ و رستم شنو،

دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باك

که گر گنده ای من ز تو برترم

اگر تو یلی من ز تو یلترم

رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین

ز مادر نزادست چون من چنین

تو ای جوجه با این قد و هیکلت

برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان

نمی داندت چیست نام و نشان

ولی نام جومونگ و سوسانو را

همه میشناسند در هر مکان

تو جز گنده بودن به چی دلخوشی

بیا عکس من را به پوستر ببین

ببین تی وی ات را که من سوژشم

ببین حال میدن در جراید به من

منم سانگ ایل گوکه نامدار

ز من گنده تر نامده در جهان

تو در پیشمن مور هم نیستی

کانال 3 رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ

جومونگا ! تویی دشمنم بی درنگ

چنان بر تنت کوبم این نعلبکی

که دیگر نخواهی تو سوپ، آبکی

مگر تو ندانی که من کیستم؟

من آن (تسو) سوسولت! نیستم

منم رستم، آن شیر ایران زمین

(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه

کنارش(یوها) مادر بی گناه!

بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید

هم اینک صدایت به گوشم رسید

سوسانو هماره بود همسرم

دهم من به فرمان او این سرم

چون او گفته با تو نجنگم رواست

دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد

که حرف دلش گفت (پسکو نبرد؟!)

بگفت ای جومونگا که حرف دل است

که زن ها گرفتند اوضاع به دست

که ما پهلوانیم و این است حالمان

که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، نبرد، رستم، جومونگ، شاهنامه، فردوسی، طنز،  
[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 09:47 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]

شاعر مست

این منم من شاعر مست

منی که هستم تهی دست

من از این زندگی نالانم

کم مونده قهر کنم برم پیش مامانم

نه در زندگی روی خوشی دیدم و نه شادی

کسی که چیزی نخورد ندارد بادی

صبح تا شب من گدایی می کنم

از نامردان طلب وفایی می کنم

گاهی هم کار می کنم و بردگی

آخر شب هم می خورم عرق سگی

شراب را من نه برای شادی می خورم

نه برای عیش و نوش و کاری می خورم

می خورم تا مستِ مست گردم

چون الاغ و قاطر نفهم گردم

می خورم تا نفهمم این سختی را

نچشم بیش از این طعم بدبختی را

گر تو گویی که ای شاعر مست

برو پی کارت ای آدم پست

گویمت تو که به خواندن شعرم نشستی

تو که خودت بیش تر از من مستی

تو نداری نان و نه آزادی

تو گمان می کنی شادی

نویسنده: r.r

منبع:http://rahelehrezaii.mihanblog.com/




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، طنز، شاعر، مست، خنده دار، کمدی، شراب،  
[ یکشنبه 16 دی 1397 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]
عصر جمعه با ما
نمایش رادیویی دزد حواس پرت

[
]

نویسنده و کارگردان: راحله رضائی
صدا پیشگان
محمد رضا رضائی
راحله رضائی
مهدی رضائی



برچسب ها: نمایش، رادیویی، رادیو، جمعه، عصر جمعه با ما، عصر، کمدی،  
[ شنبه 15 دی 1397 ] [ 09:43 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]

(یک روز تعطیل)

یه روزتعطیل تصمیم گرفتم کمی بیشتر در رختخواب بمانم و چند ساعتی بیشتر از روزای پیش بخوابم واقعا از این همه کار بیهوده

خسته شده بودم حتما می پرسید مگه شغلت چیه؟...والا یه کارمندم

البته تلفن چی اداره مخابراتم واز بس که از صبح تاشب تماس های تلفنی مردم را پاسخ میدادم یا ارتباط آنها را با هم وصل میکردم و

از این کار خیلی خسته شده بودم وسرم از صحبتهای مردم بدرد آمده

بود...مخصوصا اینکه یه خانوم مسنی بود که هروز با من درد دل

میکرد...همانطور که خودش میگفت(دوتا بچه دارم که یک پسر ویک دختر که آنها هم ازدواج کردند ومنو شوهرم را تنها گذاشتند البته آنها به همراه خانواده خودشون به کشور خارج رفتند وچند سالی هست که آنها را ندیده ام وحدود 2 سالی هست که شوهرم را از دست دادم و کلا

پسر ودخترم هم منو فراموش کردند ودیگه به من زنگ نمیزنند...)

خلاصه که هر روز این خانوم با من البته در محل کارم تماس میگرفت

وکلی برام درد دل میکرد ...اوائل رئیسم از این کارم شاکی میشد ولی بعدها وقتی پای حرفهای اومینشست دلش برایش سوخت وبه من حق داد و کفت: (ثواب داره بهتر به حرفاش گوش بدی تو سنگ صبور خوبی براش میشی...)

خلاصه که کار پر دردسری رو شروع کرده بودم...بالاخره منم یه ظرفیتی دارم دیگه...یه روز آنقدر مشغله فکریم زیاد شده بود که (از کوره در رفتم) ومثل دیوانه ها به همه می پریدم ومدام با همه درگیر می شدم ...رئیسم وقتی مرا اینطور دید...برام یه مرخصی یک هفته ای داد...تا بقول خودش یه آب وهوائی عوض کنم...منم که پولی برای مسافرت رفتن نداشتم تصمیم گرفتم که در خانه استراحت کنم...

آخه منم مثل آن پیر زن تنها بودم وحدود 3 سالی میشد که پدر ومادرم راتو یه حادثه تصادف از دست داده بودم وخواهر وبرادرم هم زندگی خوشون رو داشتند وفقط سالی یک با آن هم عید به عید به همدیگر سر میزدیم...

آن روز اول مرخصیم تا لنگ ظهر خوب خوابیدم وبعد که بیدار شدم

دیدم خیلی گرسنه ام اومدم یه تخم مرغ برای خودم نیمرو کردم...

بعد از چند دقیقه دوباره رفتم خوابیدم...وقتی از خواب بیدار شدم دیدم

شب شده حالا باید فکر شام باشم توی یخچال چیزی برای خوردن پیدا نکردم...فقط یه تن ماهی بود که اونو داغش کردمو خوردم... دوباره رفتمو خوابیدم...تو جاو که خوابیده بودم یاد حرفای مادرم افتادم که

آنموقعها که دنبال کار میگشتم مادرم بهم میگفت(بخورو بخواب کارشه

الله نگه دارشه)...

صبح که از خواب بیدار شدم خیلی از بیکاریم خسته شده بودم...رفتم سراغ تلویزیون ...برنامه جالبی نداشت...بنابراین خاموشش کردم...

رفتم برای خودم قهوه ای درست کردم بهتر کمی آشپزی کنم... رفتم سراغ کتاب آشپزی ...چیزی ازش سر در نیاوردم...رفتم سراغ رادیو

شاید مثل همیشه  یه برنامه آشپزی داشته باشه...که شانس من رادیو هم

چند روزی بود که خراب شده بود ومدام برای خودش موج عوض میکرد...ومنم وقت نداشتم که اونو ببرم تعمیرگاه.... خلاصه که با همون وضعیت روشنش کردم وموجش را رو آشپزی گذاشتم و شروع کردم باصطلاح آشپزی ...(کاچی به از هیچی)...گفت:(امروز میخوایم

کو کوی سبزی درست کنیم...اول سبزیها رو پاک کرده...)در همین موقع موجش عوض شدو وضع هوا رو اعلام کرد(امروز هوای همدان) ...(توی چمدان میگذاریم) نحوه بستن لباسهادر چمدان که جای کمتری ببرد...(امروز هوای قم)...(در جنگ برابر زیر بمب قرار گرفت)...(بله همانطور که گفتم سبزیهارو که شستین بعد خوردش

کنید)موج ورزش(حالا باشماره یک دستها به جلو...باشماره دو دستها به طرفین...)...(بعد تخم مرغ ها را به موادمون اضافه میکنیم وهم میزنیم...)موج خارجی که یه آهنگ خارجی گذاشته بود ودرضمن هر چیزی که رادیو میگفت من به اون عمل میکردم...وحالا شروع کردم به رقصیدن تازه فهمیدم چرا خانوما از آشپزی کردن خوششون میاد وتازه ام میگن چقدر آشپزی کردن سخته....حالا بریم سرآشپزیمون

(کوکوی شما  برای سرو آماده است ...نوش جان...تا برنامه دیگر خدا نگهدارتون)...(باشماره هفت...دولا شین وسر تونو به روی زمین گذاشته ولای دو دست خود نگه داشته... وپاهارو بطرف بالا برده وچند ثانیه ای به همین حالت بمانید ...تا خون بهتر در سرتان جریان پیدا کند)...حالا نوبت موج آهنگ عربی رسید...

خلاصه که آن روز ازخستگی زیاد نتونستم از جام تکون بخورم فقط

چهار دستوپا بطرف تلفن رفتم ویه پیتزا سفارش دادم تا از گرسنگی

 نمیرم ...

خلاصه که این یک هفته تعطیلات با هر جون کندنی بودتمام شد ومن زودترو خوشحالترازهمیشه به سر کارم برگشتم وسعی کردم دیگه خودمو به دیونگی نزنم تا رئیسم برام مرخصی اجباری ننویسه...

وگرنه اینبار حتما از این بلاهای طبیعی جان سالم بدر نخواهم برد...

واینبار حتما سر از تیمارستان در می آورم... 

نویسنده: z.h

منبع : تفکرات نویسنده




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، روز، تعطیل، تفکرات نویسنده، نویسنده،  
[ سه شنبه 11 دی 1397 ] [ 12:01 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]

ضرب المثل های جورواجور

ما تو فامیلمون یه خاله باجی خانومی داشتیم که حدوداً97 سال داشت.و اسمش صغری بود و ماشالله هزار ماشالله همش پی حرف زدن و حرف کشیدن از مردم بود و به قول خودش خیلی شیرین زبان بود و هرکسی باهاش حرف می زد یا نمی شنید یا اشتباه می شنید و برای هر حرفی که زده ی شد یه ضرب المثل بکار می برد که ما اونو خاله ضرب المثلی صدا می زدیم.یعنی وقتی می خواستیم ورود ایشونو به مهمانها اعلام کنیم می گفتیم: بچه ها ساکت خاله ضرب المثلی اومد.الانس که برای هر حرف ما ضرب المثلی بیاره یا از خودش ضرب المثلی بسازه که ما هیچ وقت به گوشمان نخورده.

خلاصه که یک روز عروسی یکی از دخترای فامیل شد. ما هی تو عروسی شعر می خوندیمو شاد بودیم که اون-خاله صغری-اومد و کاسه کوزه مان را بهم ریخت و گفت: چه خبره چقدر سر و صدا می کنین(مگه اینجا حموم زَنونست) (چیه سنگ پاتونو گم کردین)

وقتی همه ساکت می شدیم می گفت: وا (خدا بدور) چتونه مگه عذاداریه یه چیزی بخونین و برقصین؛ ناسلامتی عروسیه ها

و خودش شروع می کرد به شعر خوندن و قر دادن و اطوار ریختن وسط مجلس که یکهو از خستگی غش کرد و ولو شد وسط مجلس عروسی .تو این هیرو ویر شروع کرد داد زدن که (چیه چپ چپ نگاه می کنین) یکی نیست یه آب تو گلو ما بریزه(مگه شما شمرید)

خلاصه که درد سرتان ندهم همه خانم ها دورش جمع شدند و یکی بادش می زد،یکی آب قند تو دهنش می ریخت و دیگری ماسازش می داد...

بعد از مدتی که حالش جا اومده بود گفت:دستتون درد نکنه خدا خیرتون بده حالم جا اومد ...نمی دونم چی شد که (چشمام آلبالو گیلاس چید) و یهو از حال رفتم غلط نکرده باشم (یکی چشمم زده بود)

یکی از خانم های مسن برگشت بهش گفت: حالا تو با این سن و سال دیگه ازت گذشته اونقدر بالا و پایین پریدی که خودتو از بین بردی ...این چه کاری بود کردی زن؟...

خاله صغری گفت: (چند کلمه هم از مادر عروس بشنو) مگه نضشنیدی که می گن (دود از کنده بلند میشه)(تا کور شود هر آنکس که نتواند دید)(پیرم و می لرزم به صد جوون می ارزم)

بعد از این حرف ها که گذشت یهو خاله صغری صداش در اومد و گفت : بابا مسلمونا پس کی شام می دین همه اش که شد شیرینی و شربت بابا (روده بزرگه روده کوچیه رو خورد)اینجا کجاست دیگه (روزی افتاده دست قوزی)

خلاصه که ول کن معامله نبود؛ هرطور شده بالاخره شام را آوردند تا خاله خانم ساکت بشه و مجلس رو بهم نریزه و آنشب به خیر و خوشی تمام شد.ولی فکر نکنم این قضیه خاله خانوم تموم بشه خلاصه هر روز کارش با ضرب المثل ها شروع می شد و با ضرب المثل تمام می شد.به نظر من باید یک کتاب درباره ضرب المثل های خاله خانوم نوشت تا ازذهن ها پاک نشود.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: ضرب المثل، داستان، کوتاه، داستان کوتاه، جور وا جور، داستان ضرب المثلی، طنز،  
[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]
[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 10:53 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]

زیبا ترین روزی که داشتم

سردتری روز سال هم      *     آن روز برایم گرم ورنگی بود

گوش خراش ترین صدا در آن روز    *      مانند صدای قشنگی بود

آن روز رفتم      *      پیش پدرو گفتم

سرحالم امروز    *      مثل گل بشکفتم

گفت حالا که امروز    *     مثل گل هستی

بهتر است با این      *      دانه بکنی تر دستی

این دانه     *       گلی زیبا است

گفتم زیبا ترین     *       سخن سخن بابا است

دانه را از پدر     *        گرفتم کاشتم

زی با ترین روزی شد      *       که داشتم




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، زیبا، دانه، گل، بابا، پدر، روز،  
[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 10:40 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]

مرگ بر همه

از رئیس جمهور پرسیدند: ((فیلتر ها چرا تمام نمی شود؟))

رئیس جمهور گفت: (( تقصیر آمریکاست...مرگ بر آمریکا))

مردم گفتند: ((گرانی چطور؟))

رئیس جمهور گفت: (( تقصیر اسرائیل است...مرگ بر اسرائیل))

مردم گفتند: ((بی کاری چطور؟))

رئیس جمهور گفت: (( تقصیر اروپاست...مرگ بر اروپا.))

مردم گفتند: (( فقر فرهنگی و اجتماعی چطور؟))

رئیس جمهور گفت: (( تقصیر ترکیه است...مرگ بر ترکیه.))

مردم گفتند: (( فقرا و مردم فقیر چطور؟))

رئیس جمهور جوابی نداشت که بگوید ، بنابر این گفت: (( خسته شدم...مرگ بر شما که اینقدر سؤال می پرسید))

 

 

این موضوع هیچ ربطی به مسائل داخلی ما و کشور ما نداشت! 






طبقه بندی: طنز، 
برچسب ها: طنز، مرگ، همه، رئس جمهور، امریکا، کشور، اجتماعی،  
[ چهارشنبه 16 آبان 1397 ] [ 10:37 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]

ضرب المثل عمه خانم

ما یه عمه خانم داشتیم که پیر زن خوب و مهربونی بود.آشپزیش معرکه بود، خونه رو طوری رُفت و روب می کرد که انگار هیچ سکنه ای تو خونه زندگی نمی کرد. اهل مسجد رفتن هم بود ؛ روزه اش رو هم تو ماه رمضون می گرفت؛ ماشالله همیشه هم سرحال و سالم و قبراق بود. همیشه خندون بود خدا بیامرز.خیلی هم اجتماعی بود .

اما یه ایراد بزرگ داشت. از کل ضرب المثل های ایرانی فقط یکیش رو بلد بود((دیگ به دیگ میگه روت سیاه))همین. البته این خیلی ایراد بزرگی نیست؛ ایراد بزرگ این بود که همه جا هم ازش استفاده می کرد.الان با ذکر مثال هایی واستون توضیح می دم.

مثلاً یه روز داشت آش نذری می پخت که یکی از دوستان قدیمیش اومد خونه اش تا بهش سر بزنه .اونم از همونجا که وایساده بود داد زد: به به... شهلا خانم چه عجب یادی از ما کردی ... به قول قدیمیا که می گن...دیگ به دیگ میگه روت سیاه.

شهلاخانم هم بهش بر خورد و از همون دم در راشو کج کرد و خارج شد و دیگه هیچ وقت پاتو خونه عمه خانم نذاشت.

یا مثلاً یه بار رفته بود جلسه ، خانم جلسه ای داشت سخن رانی می کرد و می گفت: بله... هیچ انسانی معصوم نیست...

که عمه خانم گفت: بله خانم ...حق باشماست... در این باره یه ضرب المثل قدیمی هست که می گه ...دیگ به دیگ میگه روت سیاه.

خدا می دونه که اون روز چه قشقرقی به پاشد

یا مثلاً رفته بود میوه فروشی که یهو یه نفر از مشتریا گفت: آقا پیاز چرا گرون شده؟

میوه فرش گفت: به خدا ما هم تو کار دولت موندیم...تکلیف هیچی معلوم نیست...یهو قیمتا میاد بالا... یهو یکم قیمتا...بازم میاد بالا.

همون موقع عمه خانم گفت: آره آقا...اصلاً از قدیم می گن... دیگ به دیگ میگه روت سیاه.

نه مشتری  نه میوه فروش هیچ کدوم منظور عمه خانم رو نفهمیدن.

یه بار بهش گفتم: عمه خانم جون...این ضرب المثل معنی خاصی داره ...نباید همه جا به کار ببریدش.

یهو دست به کمر زد و گفت: نیگا نیگا بچه های این دوره زمونه چه بی حیا شدن...تو روی آدم وا میستن...به قول قدیمیا دیگ به دیگ میگه روت سیاه.

اما عمه خانم کلاً آدم خوب  ومهربونی بود.





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: طنز، داستان، کوتاه، عمه، خانوم، ضربامثل، خنده دار،  
[ چهارشنبه 16 آبان 1397 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]

می شنوم صدای رود را

سنگ ها مستحکم

همه پا برجایند

رود اما می رود راه خود را

درکنار رود

می نشینم اندک

و از آن درس می گیرم من

درس اول خدا

که حضورش بر من آشکار است

درس دوم این است

هرچه سخت تر باشی

از رود عقب می مانی

رود اما می رود راه خود را

من نه از رود خسته

نه به آن سنگ شدم وابسته

دور گشتم از رود

و قدم برداشتم

تنبلی نمی‌گذاشت

قدم اول سخت

دومی کمی برایم آسان شد

درس سوم ‌این بود

گام اول سخت است

جنگل از پیش چشمانم می گذشت

همه جا زیبا بود

در دل من اما

شور و شوقی برپا

چهارمین درس این بود

تا قدم بر نداری

نبینی زیبایی

و دل تو نلرزد هرگز

که همان لحظه ی زیبا

سنگی از دل خاک بر آورد سر را

و سر او سر به سر شد با پام

و سقوطی درجا

و سکوتی سنگین

وخراشی بر پا

ناتوانی درجا

همچنان تلاش کوشش

که ناگاه

ایستادم بر پا

درس پنجم این بود

ایستادن

بعد هر زمین خوردن

بود ارزنده تر از آن

که روی زمین ماند

عمر خود را گذراندن

رو همان زمین مردن.




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، صدا، سنگها، خدا، رود، درس، عمر،  
[ دوشنبه 14 آبان 1397 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]

           انشا

انشامانند گل است    *      یک گل خوش آب ورنگ

مانند یک صدای     *     دل نواز خوردن زنگ

انشا مانند پرستو     *     پرستوی پر پر وبال

مانند ماری است     *     زیبا وخوش خت وخال

گیرم قلم بردست     *     رها شوم درباد

مانند کبوتری        *     زیبا و آزاد

باز مینویسم من      *    انشای زیبایی

انشایی دل نواز      *    قشنگ و رویایی

زیبا ترین شب های دنیا را  *  من مینویسم داخل انشایم

آن قدرزیبا می خوانم که   *   حتی نمی آید صدای آوایم

نزدیکیم ما به پایان انشا  *  ناراحتم دگر که ناراحت نیست

بااین که به پایان رسید این انشا * نام قلم همچنام باقیست




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: انشا، قلم، شعر، پایان، گل، پرستو، ناراحت،  
[ جمعه 11 آبان 1397 ] [ 01:39 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]

به مالت نناز به شب بنده

به حسنت نناز به تب بنده

منو و دوستم شهناز خانوم طبق معممول هر ماه یک بار با هم قرار می ذاشتیم که به آرایشگاه برویم . یه سرو صورتی صفا بدیم...

یه روز که به آرایشگاه رفتیم دیدیم یه خانومی که قبل از ما وقت گرفته بود در آنجا روی صندلی انتظار نشسته بود تا نوبتش بشود و پیدا بود که آدم پر فیس و افاده ای بود و مدام برای صاحب آرایشگاهی قمپوز در می کرد و از خودش تعریف می کرد که: همه فامیل و همه در و همسایه ها می گن که من از همه زنها خوشگل تر و خوش اندامترم و همینطور پولدار و شیک پوش...به حدی که هیچ کس نمی تونه به پای من برسه ...البته تعریف از خودم نیستا...اینو دیگرون می گن...

این خانوم که انق5در از خودش تعریف می کرد که من یواشکی به دوستم گفتم: اینو ببین (به ماه میگه تو درنیا من درمیام) چقدر از خود راضیه.

و هر دو یواشکی بهش خندیدیم...

در این موقع بود که آرایشگر گفت: نه والا ...هرکی گفته درست گفته (چشمم کف پاتون) به خوشگلی شما تابحال ندیدم...

بعد دوستم شهناز گفت: اینو ببین (پاچه خوری تا این حد) چقدر(به نافش می بنده) و ازش تعریف می کنه شاید طرف پول زیلادی بهش می ده که انقدر ناازشو می خره.

منم گفتم: بنده خدا مجبوره (یه هر سازی که می گه برقصه) ورنه مشتری خرپول و کی می خواد از دست بده .باید دروغ بگه ...خدا کنه یکی پیدا بشه و (راست و حسینی)(پته شو بریز رو آب) یا (آب پاکی رو بریزه رو دستش) و حقیقتو بهش بگه که همچین چنگی به دل نمی زنه ( مُشک آن است که خود ببوید نه اینکه عطار بگوید) ببین خانوم هر تعریفی که از خودش می کنه چه (پشت چشمی نازک می کنه)(افاده ها طبق ،طبق سگا به دورش وقو، وق)

و شهناز پرید وسط حرفمو گفت: (خلایق هرچه لایق)

در همین موقع بود که کار آرایشگر یا مشتری قبلی تمام شد و خانوم پر افاده رو خواست تا رو ی صندلی مخصوص بشینه و خانوم با قرو اطفار اومد با یک دستمال صندلی رو پاک کرد و بعد نشست...و گفت:ببخشیدا من یکم وسواس دارم اید همه چی تمیز و بی نقص باشه تو که منو خوب می شناسی فریده جون...

و آرایشگر(فریده خانوم) گفت: اشکالی نداره هرجور راحتی من همیشه حرفم اینه که باید (مشتری راضی باشه)البته این حرف من تنها نیست الان همه کاسب کارها همینو می گن (تا بوده چنین بوده)ما هم بر حسب عادت ماهم خواسته مشتری ها مون را عملی می کنیم و چیزی (از گل نازک تر بهشون نمی گیم) راحت باش عزیزم...

خانوم افاده ای اینطور که فریده خانوم صداش می کرد اسمش فهیمه بوده ولی فافا صداش می کردند این فافا خانوم خیالش راحت شد و رفت سراغ دستور دادن که فلان مدل مورو بزن و فلان رنگ مو برام بذار و یا ابروهامو فلان مدل در بیار و...

خلاصه که وقتی حرف فافا خانوم تمام شد کار فریده خانوم هم تمام شد و فافا رفت جلوی آینه و خودشو برانداز کرد و دیگه هی از خودش و هی از کار فریده خانوم تعریف کردن بعد رو کرد به یکی از مشتری ها و گفت: به نظرتون خوشگل شدم؟

خانومه جواب داد:...شما که (خوشگل بودین ...خوشگلترم شدین)

و رو کرد به بچه مشتریه و از اون هم پرسید .بچه هم که خیلی تقس بود (نه گذاشت و نه برداشت)راستشو بهش گفت: نه بابا خیلی زشت شدی ...زشت که بودی ...بدتر هم شدی.

 و بعد غش غش خندید و با خنده بچه همه یواشکی پوزخندی. یه قول معروف (حرف راست را باید از بچه شنید)

بنده خدا دروغ که نگفته بود که واقعاً اگه از من می پرسیدن منم همینو می گفتم...البته نه این که بچه باشم ها ...ولی دوستام می دونند که من آدم روراستی هستم و هرچی باشه بدون هیچ رودروایستی می گم و با این حرفام همه رو از خودم می رنجونم ، البته می دونم که کار خوبی نیست ولی هرچی باشه از دروغگوئی که بهتره...نه درست نمی گم؟

خلاصه که فافا خانوم از رو رفت و حسابی خیط شد و با اخم و تخم آنجا را ترک کرد...وبعد فریده خانوم رو کر کرد به همه و گفت: (حرف حق تلخه) دیگه باید پذیرفت. و گفت: نوبت کیه؟

اینبار نوبت من بود و بعد هم نوبت به دوستم...و همیشه منو دوستم هر وقت که به آرایشگاه می رفتیم یاد آن روز می افتیم

بعد ها از فریده خانوم شنیدیم که این فافا خانم همان روز تصادف کرده و زیبایی نداشته اش را برای همیشه از دست داده

واسه همینه که می گن:

 

به مالت نناز به شب بنده

به حسنت نناز به تب بنده





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: طنز، داستان، کوتاه، ذاستان کوتاه، شب، نناز،  
[ جمعه 11 آبان 1397 ] [ 12:53 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]
     


    


    

ادامه مطلب

طبقه بندی: عکاسی، 
برچسب ها: عکس، طبیعت، زیبا، جنگل، درخت، رودخانه، ابشار،  
[ پنجشنبه 10 آبان 1397 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]

   ترک عادت موجب مرض است

نزدیک آخر سال تحصیلی بود وچیزی به روز امتحانهای اصلی نمانده بود و طبق معمول بچه زرنگ ها شروع می کردند به درس خواندن البته به نظر من هیچ احتیاج به درس خواندن آنها نبود چون اونا خودشون همیشه نمره های خوب می آوردند ولی اونا می گفتن : ( کاراز محکم کاری عیب نمی کنه) و باز سخ تر از همیشه درس می خوندن انگار می خوان جایزه نوبل و ببرند بابا فوقش چی میشه مگه ... به فرض هم که مدرکتونو گرفتین کو کار؟...کی می خواد به شما سوسول های درس خون  و نازک نارنجیکار بده . تو این دوره زمونه یا باید پول فراوان داشت یا پارتی که اون هم خدا را شکر ما از هر دوشون بی نصیبیم. البته نَنه مون میگه بچه بشین درس بخون که در آینده یه پُخی واسه خودت بشی ...

ما هم بهش می گیم: ننه (تند نرو پیاده شود باهم بریم) شوما انگار تو این مملکت زندگی نمی کنین. نمی بینی این بابای بی چاره ی ما چقدر سگ دو زد تا بتونه این کار به قول شما آبرومندونه رو پیدا کنه.اون هم چی بابای ما الان چندین ساله که رفتگر این شهرِ .هنوز ما (هشتمون گرو ،نه مونه)

تازه اونم با مدرک بی سوادی این شغل رو گیر آورده و تو این زمونه اگر روزی بخوایم شغل شریف پدرمون رو گیر بیاریم باید مدرک دیپلم داشته باشیم وگرنه با بی سوادی نمیشه آشغال جمع کرد.ننه بد می گم...

ننه تندی اخماش رفت تو هم و گفت: خب حالا خودت اینا رو می بینیو بازم دل به درسات نمی دی ...بسه دیگه (روده درازی نکن)پاشو برو سر مشقات تو مگه فردا پس فردا امتحانات شروع نمی شه ...مبادا بازم بخوای مثل یک ماه پیش که امتحان داشتی بازم تقلب کنی؟پاشو...پاشو بر به درسات برس

و من هم با شوخی گفتم: (ترک عادت موجب مرض است)دیگه...

ننه چپ،چپ نیگام کرد و از اتاق رفت بیرون تا بره آشپزخونه غذا درست کنه ....پیش خودم گفتم: اوه ...اوه...کی حال داره تا دم کیف بره و دفتر دستکمو ازش دربیاره و تازه بعد هم شروع کنه درس خوندن.کی حالشو داره(هرچی کار سخته ، واسه آدم بدبخته)

خئاهر بزرگترم کهگوشه اتاق نشسته بود و داشت خیاطی می کرد و تا آن موقع نه صدای چرخ می آمد و نه صدای خودش ، بالاخره طاقت نیاورد و گفت:(تنبل نرو به سایه ، سایه خودش می آیه)

منم در جواب گفتم: انگار (تنت می خاره ها)

او گفت: حالا خواهیم دید .وقتی رفوزه شدی چه جوری گریه می کنی بدبخت(آخر می شی رفوزه یه وری می ری تو کوزه)(تو مو می بینیو من پیچش مو)

منم بهش گفتم: (تو را چه کار به این و آن،نونت را بخور خرت را بران)

در این موقع ننه با سرو صدای من و خواهرم به اتاق آمد و گفت: چه خبرتونه خونه رو روسرتون گذاشتین من از دست تو یکی(جونم به لبم رسیده)...تو هم با این درس خوندنت، انگار می خواد (جون به عزرائیل بده)

منم گفتم: باشه ننه ما درس می خونیمو آخر هم می بینی که قبول هم میشم حالا ببینو تماشا کن.

ننه گفت:(جوجه رو آخر پاییزمی شمرن)




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ترک، عادت، مرض، موجب، طنز،  
[ پنجشنبه 10 آبان 1397 ] [ 01:05 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]
نظرات



طبقه بندی: طراحی،  نقاشی، 
برچسب ها: طراحی، نقاشی، طراح، نقاش، طرح، نقش، طراحی و نقاشی،  
[ پنجشنبه 10 آبان 1397 ] [ 12:42 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :