تبلیغات
نبش کوچه ی هنر

نبش کوچه ی هنر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

به مالت نناز به شب بنده

به حسنت نناز به تب بنده

منو و دوستم شهناز خانوم طبق معممول هر ماه یک بار با هم قرار می ذاشتیم که به آرایشگاه برویم . یه سرو صورتی صفا بدیم...

یه روز که به آرایشگاه رفتیم دیدیم یه خانومی که قبل از ما وقت گرفته بود در آنجا روی صندلی انتظار نشسته بود تا نوبتش بشود و پیدا بود که آدم پر فیس و افاده ای بود و مدام برای صاحب آرایشگاهی قمپوز در می کرد و از خودش تعریف می کرد که: همه فامیل و همه در و همسایه ها می گن که من از همه زنها خوشگل تر و خوش اندامترم و همینطور پولدار و شیک پوش...به حدی که هیچ کس نمی تونه به پای من برسه ...البته تعریف از خودم نیستا...اینو دیگرون می گن...

این خانوم که انق5در از خودش تعریف می کرد که من یواشکی به دوستم گفتم: اینو ببین (به ماه میگه تو درنیا من درمیام) چقدر از خود راضیه.

و هر دو یواشکی بهش خندیدیم...

در این موقع بود که آرایشگر گفت: نه والا ...هرکی گفته درست گفته (چشمم کف پاتون) به خوشگلی شما تابحال ندیدم...

بعد دوستم شهناز گفت: اینو ببین (پاچه خوری تا این حد) چقدر(به نافش می بنده) و ازش تعریف می کنه شاید طرف پول زیلادی بهش می ده که انقدر ناازشو می خره.

منم گفتم: بنده خدا مجبوره (یه هر سازی که می گه برقصه) ورنه مشتری خرپول و کی می خواد از دست بده .باید دروغ بگه ...خدا کنه یکی پیدا بشه و (راست و حسینی)(پته شو بریز رو آب) یا (آب پاکی رو بریزه رو دستش) و حقیقتو بهش بگه که همچین چنگی به دل نمی زنه ( مُشک آن است که خود ببوید نه اینکه عطار بگوید) ببین خانوم هر تعریفی که از خودش می کنه چه (پشت چشمی نازک می کنه)(افاده ها طبق ،طبق سگا به دورش وقو، وق)

و شهناز پرید وسط حرفمو گفت: (خلایق هرچه لایق)

در همین موقع بود که کار آرایشگر یا مشتری قبلی تمام شد و خانوم پر افاده رو خواست تا رو ی صندلی مخصوص بشینه و خانوم با قرو اطفار اومد با یک دستمال صندلی رو پاک کرد و بعد نشست...و گفت:ببخشیدا من یکم وسواس دارم اید همه چی تمیز و بی نقص باشه تو که منو خوب می شناسی فریده جون...

و آرایشگر(فریده خانوم) گفت: اشکالی نداره هرجور راحتی من همیشه حرفم اینه که باید (مشتری راضی باشه)البته این حرف من تنها نیست الان همه کاسب کارها همینو می گن (تا بوده چنین بوده)ما هم بر حسب عادت ماهم خواسته مشتری ها مون را عملی می کنیم و چیزی (از گل نازک تر بهشون نمی گیم) راحت باش عزیزم...

خانوم افاده ای اینطور که فریده خانوم صداش می کرد اسمش فهیمه بوده ولی فافا صداش می کردند این فافا خانوم خیالش راحت شد و رفت سراغ دستور دادن که فلان مدل مورو بزن و فلان رنگ مو برام بذار و یا ابروهامو فلان مدل در بیار و...

خلاصه که وقتی حرف فافا خانوم تمام شد کار فریده خانوم هم تمام شد و فافا رفت جلوی آینه و خودشو برانداز کرد و دیگه هی از خودش و هی از کار فریده خانوم تعریف کردن بعد رو کرد به یکی از مشتری ها و گفت: به نظرتون خوشگل شدم؟

خانومه جواب داد:...شما که (خوشگل بودین ...خوشگلترم شدین)

و رو کرد به بچه مشتریه و از اون هم پرسید .بچه هم که خیلی تقس بود (نه گذاشت و نه برداشت)راستشو بهش گفت: نه بابا خیلی زشت شدی ...زشت که بودی ...بدتر هم شدی.

 و بعد غش غش خندید و با خنده بچه همه یواشکی پوزخندی. یه قول معروف (حرف راست را باید از بچه شنید)

بنده خدا دروغ که نگفته بود که واقعاً اگه از من می پرسیدن منم همینو می گفتم...البته نه این که بچه باشم ها ...ولی دوستام می دونند که من آدم روراستی هستم و هرچی باشه بدون هیچ رودروایستی می گم و با این حرفام همه رو از خودم می رنجونم ، البته می دونم که کار خوبی نیست ولی هرچی باشه از دروغگوئی که بهتره...نه درست نمی گم؟

خلاصه که فافا خانوم از رو رفت و حسابی خیط شد و با اخم و تخم آنجا را ترک کرد...وبعد فریده خانوم رو کر کرد به همه و گفت: (حرف حق تلخه) دیگه باید پذیرفت. و گفت: نوبت کیه؟

اینبار نوبت من بود و بعد هم نوبت به دوستم...و همیشه منو دوستم هر وقت که به آرایشگاه می رفتیم یاد آن روز می افتیم

بعد ها از فریده خانوم شنیدیم که این فافا خانم همان روز تصادف کرده و زیبایی نداشته اش را برای همیشه از دست داده

واسه همینه که می گن:

 

به مالت نناز به شب بنده

به حسنت نناز به تب بنده





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: طنز، داستان، کوتاه، ذاستان کوتاه، شب، نناز،  
[ جمعه 11 آبان 1397 ] [ 11:53 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب