تبلیغات
نبش کوچه ی هنر

نبش کوچه ی هنر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

ضرب المثل های جورواجور

ما تو فامیلمون یه خاله باجی خانومی داشتیم که حدوداً97 سال داشت.و اسمش صغری بود و ماشالله هزار ماشالله همش پی حرف زدن و حرف کشیدن از مردم بود و به قول خودش خیلی شیرین زبان بود و هرکسی باهاش حرف می زد یا نمی شنید یا اشتباه می شنید و برای هر حرفی که زده ی شد یه ضرب المثل بکار می برد که ما اونو خاله ضرب المثلی صدا می زدیم.یعنی وقتی می خواستیم ورود ایشونو به مهمانها اعلام کنیم می گفتیم: بچه ها ساکت خاله ضرب المثلی اومد.الانس که برای هر حرف ما ضرب المثلی بیاره یا از خودش ضرب المثلی بسازه که ما هیچ وقت به گوشمان نخورده.

خلاصه که یک روز عروسی یکی از دخترای فامیل شد. ما هی تو عروسی شعر می خوندیمو شاد بودیم که اون-خاله صغری-اومد و کاسه کوزه مان را بهم ریخت و گفت: چه خبره چقدر سر و صدا می کنین(مگه اینجا حموم زَنونست) (چیه سنگ پاتونو گم کردین)

وقتی همه ساکت می شدیم می گفت: وا (خدا بدور) چتونه مگه عذاداریه یه چیزی بخونین و برقصین؛ ناسلامتی عروسیه ها

و خودش شروع می کرد به شعر خوندن و قر دادن و اطوار ریختن وسط مجلس که یکهو از خستگی غش کرد و ولو شد وسط مجلس عروسی .تو این هیرو ویر شروع کرد داد زدن که (چیه چپ چپ نگاه می کنین) یکی نیست یه آب تو گلو ما بریزه(مگه شما شمرید)

خلاصه که درد سرتان ندهم همه خانم ها دورش جمع شدند و یکی بادش می زد،یکی آب قند تو دهنش می ریخت و دیگری ماسازش می داد...

بعد از مدتی که حالش جا اومده بود گفت:دستتون درد نکنه خدا خیرتون بده حالم جا اومد ...نمی دونم چی شد که (چشمام آلبالو گیلاس چید) و یهو از حال رفتم غلط نکرده باشم (یکی چشمم زده بود)

یکی از خانم های مسن برگشت بهش گفت: حالا تو با این سن و سال دیگه ازت گذشته اونقدر بالا و پایین پریدی که خودتو از بین بردی ...این چه کاری بود کردی زن؟...

خاله صغری گفت: (چند کلمه هم از مادر عروس بشنو) مگه نضشنیدی که می گن (دود از کنده بلند میشه)(تا کور شود هر آنکس که نتواند دید)(پیرم و می لرزم به صد جوون می ارزم)

بعد از این حرف ها که گذشت یهو خاله صغری صداش در اومد و گفت : بابا مسلمونا پس کی شام می دین همه اش که شد شیرینی و شربت بابا (روده بزرگه روده کوچیه رو خورد)اینجا کجاست دیگه (روزی افتاده دست قوزی)

خلاصه که ول کن معامله نبود؛ هرطور شده بالاخره شام را آوردند تا خاله خانم ساکت بشه و مجلس رو بهم نریزه و آنشب به خیر و خوشی تمام شد.ولی فکر نکنم این قضیه خاله خانوم تموم بشه خلاصه هر روز کارش با ضرب المثل ها شروع می شد و با ضرب المثل تمام می شد.به نظر من باید یک کتاب درباره ضرب المثل های خاله خانوم نوشت تا ازذهن ها پاک نشود.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: ضرب المثل، داستان، کوتاه، داستان کوتاه، جور وا جور، داستان ضرب المثلی، طنز،  
[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 11:20 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]

پول علف خرس نیست

تازه حقوقمو از حسابدار شرکنمون گرفته بودم و تو راه برگشت خونه بودم که دیدم ماشینم شروع کرد به پت و پت کردن و بعد دیگه روشن نشد.

پیش خودم گفتم: خدایا این چه وضعشه این ماشین هم بوی پول شنیده دوباره خراب شد؛سریع با امداد خودرو تماس گرفتم و موضوع را بخش گفتم،اونم خدا عمرش بده سریع که چه عرض کنم حدود یک ساعتی ما را الاف کرد و پس از ور رفتن به ماشین بنده حدود 50 هزار تومان ازم گرفت و مثلاً درستش کرد.

من هم راه افتادم به طرف خانه.سر کوچه که رسیدم یک سری هم به مملی آقا(محمد علی)بقال زدم و کمی خرید کردم .دیدم آقا دفتر حساب رسیشو گذاشت جلو روم و گفت:آقا سعید شما از قبل چند جنس نسیه ورداشته بودین که جمعاً روی هم می شود 75هزارتومان.

خلاصه که پولشو دادم و راه افتادم برم که یهو دیدم پسر کوچیکه اومد دم بقالی که چندتا بستنی واسه خودش و خواهر و برادر بزرگترش بخره و یک شانه تخم مرغ و ماست  پنیر و کره و مربا و شیر بخره و ببره و اون هم بزن به حساب من بخت برگشته که بهش گفتم: لازم نکرده .چیزهای دیگر را خریده ام تو فقط همون بستنی رو بخر

و 3 هزارتومان بهش دادم که درجا حساب کنه و دیگه فعلاً نسیه ننویسه و دم ماشین منتظرش شدم و سریع خریدشو کرد و اومد به اتفاق هم به خانه رفتیم.تازه دردسر انولیه شروع شد چون خانم بنده می دانست امروز حقوقمو می گیرم؛ نقشه ها کشیده بود

***

خانم شروع کرد:ببین اول حقوق منو بده که می شود 200 هزار تومن،بعد پول صاحب خونه که دیروز اومده بود و پولشو می خواست و منم بهش گفتم فردا بهتون می دم،بعد پول آب و برق و گاز و تلفن هم که تو این دوسه هفته اومده باید بدی که برم بانک پرداخت کنم تا قطعش نکردن، بعد هم میثم (پسر بزرگتر) گفته مدیر مدرسه پول کمک به مدرسه ازشون می خواد و با اضافه پول توجیبی که بتونه برای خودش دفتر و قلم و چه می دونم ...این چیزا رو بخره و می مونه پریسا (دختر بزرگتر) که اون هم پول تو جیبیش رو می خواد که برای خرج خیاطی که داره یاد میگیره مثل خریدن نخ وسوزن چرخ خیاطی و پارچه هم که می خوادبرای یادگیری دوخت لباس...خلاصه که میلاد(پسر کوچیکه)هم پول تو جیبی می خواد اون هم ببپرای اردو می خواد که اون هم هم بالاخره باید کمی هم هله و هوله برای خودش بخره تا اونجا گشتنه نمونه و جلوی بچه های دیگه آبروش نره و...

مگه این خرجا تمومی داشت.خلاصه که نصف حقوق من یک روزه تمام شد و حالا شما فکر کنید این نصف حقوق دیگه رو چه جوری تا آخر برج برسانم خدا عالمه؛ این خرجا که دروغ نیست.فقط باز ه خدا روشکر می کنم که یک کاری دارم،خدا به داد اون جوونایی برسه که هم بی کارند و هم قصد ازدواج دارن و تازه اول راهند.





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، داستان کوتاه، طنز، پول، علف، خرس،  
[ چهارشنبه 9 آبان 1397 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب