تبلیغات
نبش کوچه ی هنر

نبش کوچه ی هنر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
کدام موضوع از وبلاگ برای شما جذاب تر است








(یک روز تعطیل)

یه روزتعطیل تصمیم گرفتم کمی بیشتر در رختخواب بمانم و چند ساعتی بیشتر از روزای پیش بخوابم واقعا از این همه کار بیهوده

خسته شده بودم حتما می پرسید مگه شغلت چیه؟...والا یه کارمندم

البته تلفن چی اداره مخابراتم واز بس که از صبح تاشب تماس های تلفنی مردم را پاسخ میدادم یا ارتباط آنها را با هم وصل میکردم و

از این کار خیلی خسته شده بودم وسرم از صحبتهای مردم بدرد آمده

بود...مخصوصا اینکه یه خانوم مسنی بود که هروز با من درد دل

میکرد...همانطور که خودش میگفت(دوتا بچه دارم که یک پسر ویک دختر که آنها هم ازدواج کردند ومنو شوهرم را تنها گذاشتند البته آنها به همراه خانواده خودشون به کشور خارج رفتند وچند سالی هست که آنها را ندیده ام وحدود 2 سالی هست که شوهرم را از دست دادم و کلا

پسر ودخترم هم منو فراموش کردند ودیگه به من زنگ نمیزنند...)

خلاصه که هر روز این خانوم با من البته در محل کارم تماس میگرفت

وکلی برام درد دل میکرد ...اوائل رئیسم از این کارم شاکی میشد ولی بعدها وقتی پای حرفهای اومینشست دلش برایش سوخت وبه من حق داد و کفت: (ثواب داره بهتر به حرفاش گوش بدی تو سنگ صبور خوبی براش میشی...)

خلاصه که کار پر دردسری رو شروع کرده بودم...بالاخره منم یه ظرفیتی دارم دیگه...یه روز آنقدر مشغله فکریم زیاد شده بود که (از کوره در رفتم) ومثل دیوانه ها به همه می پریدم ومدام با همه درگیر می شدم ...رئیسم وقتی مرا اینطور دید...برام یه مرخصی یک هفته ای داد...تا بقول خودش یه آب وهوائی عوض کنم...منم که پولی برای مسافرت رفتن نداشتم تصمیم گرفتم که در خانه استراحت کنم...

آخه منم مثل آن پیر زن تنها بودم وحدود 3 سالی میشد که پدر ومادرم راتو یه حادثه تصادف از دست داده بودم وخواهر وبرادرم هم زندگی خوشون رو داشتند وفقط سالی یک با آن هم عید به عید به همدیگر سر میزدیم...

آن روز اول مرخصیم تا لنگ ظهر خوب خوابیدم وبعد که بیدار شدم

دیدم خیلی گرسنه ام اومدم یه تخم مرغ برای خودم نیمرو کردم...

بعد از چند دقیقه دوباره رفتم خوابیدم...وقتی از خواب بیدار شدم دیدم

شب شده حالا باید فکر شام باشم توی یخچال چیزی برای خوردن پیدا نکردم...فقط یه تن ماهی بود که اونو داغش کردمو خوردم... دوباره رفتمو خوابیدم...تو جاو که خوابیده بودم یاد حرفای مادرم افتادم که

آنموقعها که دنبال کار میگشتم مادرم بهم میگفت(بخورو بخواب کارشه

الله نگه دارشه)...

صبح که از خواب بیدار شدم خیلی از بیکاریم خسته شده بودم...رفتم سراغ تلویزیون ...برنامه جالبی نداشت...بنابراین خاموشش کردم...

رفتم برای خودم قهوه ای درست کردم بهتر کمی آشپزی کنم... رفتم سراغ کتاب آشپزی ...چیزی ازش سر در نیاوردم...رفتم سراغ رادیو

شاید مثل همیشه  یه برنامه آشپزی داشته باشه...که شانس من رادیو هم

چند روزی بود که خراب شده بود ومدام برای خودش موج عوض میکرد...ومنم وقت نداشتم که اونو ببرم تعمیرگاه.... خلاصه که با همون وضعیت روشنش کردم وموجش را رو آشپزی گذاشتم و شروع کردم باصطلاح آشپزی ...(کاچی به از هیچی)...گفت:(امروز میخوایم

کو کوی سبزی درست کنیم...اول سبزیها رو پاک کرده...)در همین موقع موجش عوض شدو وضع هوا رو اعلام کرد(امروز هوای همدان) ...(توی چمدان میگذاریم) نحوه بستن لباسهادر چمدان که جای کمتری ببرد...(امروز هوای قم)...(در جنگ برابر زیر بمب قرار گرفت)...(بله همانطور که گفتم سبزیهارو که شستین بعد خوردش

کنید)موج ورزش(حالا باشماره یک دستها به جلو...باشماره دو دستها به طرفین...)...(بعد تخم مرغ ها را به موادمون اضافه میکنیم وهم میزنیم...)موج خارجی که یه آهنگ خارجی گذاشته بود ودرضمن هر چیزی که رادیو میگفت من به اون عمل میکردم...وحالا شروع کردم به رقصیدن تازه فهمیدم چرا خانوما از آشپزی کردن خوششون میاد وتازه ام میگن چقدر آشپزی کردن سخته....حالا بریم سرآشپزیمون

(کوکوی شما  برای سرو آماده است ...نوش جان...تا برنامه دیگر خدا نگهدارتون)...(باشماره هفت...دولا شین وسر تونو به روی زمین گذاشته ولای دو دست خود نگه داشته... وپاهارو بطرف بالا برده وچند ثانیه ای به همین حالت بمانید ...تا خون بهتر در سرتان جریان پیدا کند)...حالا نوبت موج آهنگ عربی رسید...

خلاصه که آن روز ازخستگی زیاد نتونستم از جام تکون بخورم فقط

چهار دستوپا بطرف تلفن رفتم ویه پیتزا سفارش دادم تا از گرسنگی

 نمیرم ...

خلاصه که این یک هفته تعطیلات با هر جون کندنی بودتمام شد ومن زودترو خوشحالترازهمیشه به سر کارم برگشتم وسعی کردم دیگه خودمو به دیونگی نزنم تا رئیسم برام مرخصی اجباری ننویسه...

وگرنه اینبار حتما از این بلاهای طبیعی جان سالم بدر نخواهم برد...

واینبار حتما سر از تیمارستان در می آورم... 

نویسنده: z.h

منبع : تفکرات نویسنده




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، روز، تعطیل، تفکرات نویسنده، نویسنده،  
[ سه شنبه 11 دی 1397 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]

زیبا ترین روزی که داشتم

سردتری روز سال هم      *     آن روز برایم گرم ورنگی بود

گوش خراش ترین صدا در آن روز    *      مانند صدای قشنگی بود

آن روز رفتم      *      پیش پدرو گفتم

سرحالم امروز    *      مثل گل بشکفتم

گفت حالا که امروز    *     مثل گل هستی

بهتر است با این      *      دانه بکنی تر دستی

این دانه     *       گلی زیبا است

گفتم زیبا ترین     *       سخن سخن بابا است

دانه را از پدر     *        گرفتم کاشتم

زی با ترین روزی شد      *       که داشتم




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: شعر، زیبا، دانه، گل، بابا، پدر، روز،  
[ پنجشنبه 17 آبان 1397 ] [ 09:40 ق.ظ ] [ مهدی رضائی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :