تبلیغات
نبش کوچه ی هنر

نبش کوچه ی هنر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

   ترک عادت موجب مرض است

نزدیک آخر سال تحصیلی بود وچیزی به روز امتحانهای اصلی نمانده بود و طبق معمول بچه زرنگ ها شروع می کردند به درس خواندن البته به نظر من هیچ احتیاج به درس خواندن آنها نبود چون اونا خودشون همیشه نمره های خوب می آوردند ولی اونا می گفتن : ( کاراز محکم کاری عیب نمی کنه) و باز سخ تر از همیشه درس می خوندن انگار می خوان جایزه نوبل و ببرند بابا فوقش چی میشه مگه ... به فرض هم که مدرکتونو گرفتین کو کار؟...کی می خواد به شما سوسول های درس خون  و نازک نارنجیکار بده . تو این دوره زمونه یا باید پول فراوان داشت یا پارتی که اون هم خدا را شکر ما از هر دوشون بی نصیبیم. البته نَنه مون میگه بچه بشین درس بخون که در آینده یه پُخی واسه خودت بشی ...

ما هم بهش می گیم: ننه (تند نرو پیاده شود باهم بریم) شوما انگار تو این مملکت زندگی نمی کنین. نمی بینی این بابای بی چاره ی ما چقدر سگ دو زد تا بتونه این کار به قول شما آبرومندونه رو پیدا کنه.اون هم چی بابای ما الان چندین ساله که رفتگر این شهرِ .هنوز ما (هشتمون گرو ،نه مونه)

تازه اونم با مدرک بی سوادی این شغل رو گیر آورده و تو این زمونه اگر روزی بخوایم شغل شریف پدرمون رو گیر بیاریم باید مدرک دیپلم داشته باشیم وگرنه با بی سوادی نمیشه آشغال جمع کرد.ننه بد می گم...

ننه تندی اخماش رفت تو هم و گفت: خب حالا خودت اینا رو می بینیو بازم دل به درسات نمی دی ...بسه دیگه (روده درازی نکن)پاشو برو سر مشقات تو مگه فردا پس فردا امتحانات شروع نمی شه ...مبادا بازم بخوای مثل یک ماه پیش که امتحان داشتی بازم تقلب کنی؟پاشو...پاشو بر به درسات برس

و من هم با شوخی گفتم: (ترک عادت موجب مرض است)دیگه...

ننه چپ،چپ نیگام کرد و از اتاق رفت بیرون تا بره آشپزخونه غذا درست کنه ....پیش خودم گفتم: اوه ...اوه...کی حال داره تا دم کیف بره و دفتر دستکمو ازش دربیاره و تازه بعد هم شروع کنه درس خوندن.کی حالشو داره(هرچی کار سخته ، واسه آدم بدبخته)

خئاهر بزرگترم کهگوشه اتاق نشسته بود و داشت خیاطی می کرد و تا آن موقع نه صدای چرخ می آمد و نه صدای خودش ، بالاخره طاقت نیاورد و گفت:(تنبل نرو به سایه ، سایه خودش می آیه)

منم در جواب گفتم: انگار (تنت می خاره ها)

او گفت: حالا خواهیم دید .وقتی رفوزه شدی چه جوری گریه می کنی بدبخت(آخر می شی رفوزه یه وری می ری تو کوزه)(تو مو می بینیو من پیچش مو)

منم بهش گفتم: (تو را چه کار به این و آن،نونت را بخور خرت را بران)

در این موقع ننه با سرو صدای من و خواهرم به اتاق آمد و گفت: چه خبرتونه خونه رو روسرتون گذاشتین من از دست تو یکی(جونم به لبم رسیده)...تو هم با این درس خوندنت، انگار می خواد (جون به عزرائیل بده)

منم گفتم: باشه ننه ما درس می خونیمو آخر هم می بینی که قبول هم میشم حالا ببینو تماشا کن.

ننه گفت:(جوجه رو آخر پاییزمی شمرن)




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ترک، عادت، مرض، موجب، طنز،  
[ پنجشنبه 10 آبان 1397 ] [ 12:05 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب