تبلیغات
نبش کوچه ی هنر

نبش کوچه ی هنر
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

پول علف خرس نیست

تازه حقوقمو از حسابدار شرکنمون گرفته بودم و تو راه برگشت خونه بودم که دیدم ماشینم شروع کرد به پت و پت کردن و بعد دیگه روشن نشد.

پیش خودم گفتم: خدایا این چه وضعشه این ماشین هم بوی پول شنیده دوباره خراب شد؛سریع با امداد خودرو تماس گرفتم و موضوع را بخش گفتم،اونم خدا عمرش بده سریع که چه عرض کنم حدود یک ساعتی ما را الاف کرد و پس از ور رفتن به ماشین بنده حدود 50 هزار تومان ازم گرفت و مثلاً درستش کرد.

من هم راه افتادم به طرف خانه.سر کوچه که رسیدم یک سری هم به مملی آقا(محمد علی)بقال زدم و کمی خرید کردم .دیدم آقا دفتر حساب رسیشو گذاشت جلو روم و گفت:آقا سعید شما از قبل چند جنس نسیه ورداشته بودین که جمعاً روی هم می شود 75هزارتومان.

خلاصه که پولشو دادم و راه افتادم برم که یهو دیدم پسر کوچیکه اومد دم بقالی که چندتا بستنی واسه خودش و خواهر و برادر بزرگترش بخره و یک شانه تخم مرغ و ماست  پنیر و کره و مربا و شیر بخره و ببره و اون هم بزن به حساب من بخت برگشته که بهش گفتم: لازم نکرده .چیزهای دیگر را خریده ام تو فقط همون بستنی رو بخر

و 3 هزارتومان بهش دادم که درجا حساب کنه و دیگه فعلاً نسیه ننویسه و دم ماشین منتظرش شدم و سریع خریدشو کرد و اومد به اتفاق هم به خانه رفتیم.تازه دردسر انولیه شروع شد چون خانم بنده می دانست امروز حقوقمو می گیرم؛ نقشه ها کشیده بود

***

خانم شروع کرد:ببین اول حقوق منو بده که می شود 200 هزار تومن،بعد پول صاحب خونه که دیروز اومده بود و پولشو می خواست و منم بهش گفتم فردا بهتون می دم،بعد پول آب و برق و گاز و تلفن هم که تو این دوسه هفته اومده باید بدی که برم بانک پرداخت کنم تا قطعش نکردن، بعد هم میثم (پسر بزرگتر) گفته مدیر مدرسه پول کمک به مدرسه ازشون می خواد و با اضافه پول توجیبی که بتونه برای خودش دفتر و قلم و چه می دونم ...این چیزا رو بخره و می مونه پریسا (دختر بزرگتر) که اون هم پول تو جیبیش رو می خواد که برای خرج خیاطی که داره یاد میگیره مثل خریدن نخ وسوزن چرخ خیاطی و پارچه هم که می خوادبرای یادگیری دوخت لباس...خلاصه که میلاد(پسر کوچیکه)هم پول تو جیبی می خواد اون هم ببپرای اردو می خواد که اون هم هم بالاخره باید کمی هم هله و هوله برای خودش بخره تا اونجا گشتنه نمونه و جلوی بچه های دیگه آبروش نره و...

مگه این خرجا تمومی داشت.خلاصه که نصف حقوق من یک روزه تمام شد و حالا شما فکر کنید این نصف حقوق دیگه رو چه جوری تا آخر برج برسانم خدا عالمه؛ این خرجا که دروغ نیست.فقط باز ه خدا روشکر می کنم که یک کاری دارم،خدا به داد اون جوونایی برسه که هم بی کارند و هم قصد ازدواج دارن و تازه اول راهند.





طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، داستان کوتاه، طنز، پول، علف، خرس،  
[ چهارشنبه 9 آبان 1397 ] [ 04:43 ب.ظ ] [ مهدی رضائی ]
نظرات
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آرشیو مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب